یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1394
آی پد هدیه بدهید آیفون سیکس پلاس 128 گیگ هدیه بگیرید!

سلام

بعضی چیزها مثل این چیزی که الان می خوام بنویسم، اینقدری ارزش دارن نوشتن و ثبت کردن شون، که حتی میشه با این همه خستگی و مشغله فکری و کاری، براش وقت گذاشت.

در کافه فانوس با محسن نشسته بودیم و درمورد یک کار مشترک و جزئیاتش صحبت می کردیم که اکبر همکار قدیمی و دوست عزیزمون اومد چند دقیقه پیشمون.


لابلای صحبت های کاری ما، با ایشون هم گپ و گفتی داشتیم و ایشان برطبق مرام همیشگی و معمول شون رفت و از یخچال یک کیسه چند کیلویی آلو آورد و درسته گذاشت وسط و گفت بفرمایید! بخورید و ببرید، تازه ی تازه از بازار خریدم.



در همین حین صحبت ها بودیم که گوشیش زنگ زد و قرار شد کاری رو انجام بده که نظر من و محسن به گوشیش جلب شد و بعد اتمام صحبت که می خواست بره دنبال کار، گفتیم گوشی ت رو میدی ببینیم؟ داد و دیدم عه، سیکس هستن ایشون!


تعجب ما از اینجا بود که ایشون کارمند هستند و بعد البته نظرمون به مجرد بودنشون هم جلب شد که شاید از علل امکان خرید این گوشی بود و اینها.


وقتی برگشت صحبت از رضایت شون از این مدل جدید شد که گفت البته قبلا آی پد داشتم که از اونجایی که اونقدرها به دردم نمی خورد، هدیه دادم! 

هدیه؟ با تعجب ما و شوخی  و خنده که داداش دوست صمیمی نمیخوای و اینها که تعریف کرد که اره یک رفیقی داشتیم که خیلی دوست داشت آی پد رو و می گفت آرزومه که از اینا داشته باشم و منم گفتم اگه اینه آرزو، بفرما برای شما..



صحبت کاری ما منحرف شد به سمت تفاوت ها و برتری های آیفون اس فایو و ای پد و آیفون سیکس معمولی و پلاس که ایشون گفت البته برای اینترنت گشتن از این یکی استفاده می کنم و دستی کرد توی کیف کوچیک همراهش و سیکس پلاس رو درآورد!



لبخند ما از جهت جالبیه قضیه و مقایسه این دو باهم دوباره ترسیم شد و داشتیم یه مقایسه روی دوربین بحث می کردیم که تعریف کرد که این رو البته نخریدم و فامیل مون از ژاپن برای من هدیه آورده!


اونجا بود یاد یه عقیده از عقاید از خودم افتادم که "بخشش و قرض دادن، دورهایی هستند که همه به معنای واقعی توش برنده هستند، یعنی بازی برد برد برد برد تا پایان"، یعنی دقیقا تا روز حساب. (همان طور که چیزهایی مثل نزول و دروغ و مال حرام دورهای باطل و بی برکت هستند تا پایان)


 یاد قرض های کوچیکی افتادم که برکت های بزرگ داشت و این داستان رفیق ما هم مثل همون ها بود، آی پدی که همه ی نیازهاش رو رفع نمی کرد در عین حالی که قیمتی بود هدیه داد و هدیه ای بهتر و متناسب تر با نیازهاش گرفت.


باور بکنیم یا نکنیم، قبول بکنیم یا نکنیم، این ها واقعیت و از سنت های الهی است.

برچسب‌ها: هدیه، آیفون سیکس پلاس، آیفون سییکس، انفاق، ایثار، بخشش، سنت الهی، معامله با خدا

چهارشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1394
الو سلام من زنده ام!

سلام علیکم


اهه اهه...

پوووووفففففففف

اوه اوه، چه خبره اینجا!


چه گردوخاک نافرمی گرفته ینجا!


یکی از علایق من حرف زدنه و از اون بهتر و بیشتر، نوشتن، نوشتن هم بخاطر اینکه تنهایی، و زبان فکر تو میشه کیبردی که ترقترق صدا میده و حرفهات سیاه ت رو که ممکنه سیاه و سفید و رنگی باشه، روی صفحه سفید نوشته میشه.

اما از اون بهتر یه دکمه افقی درازه که خیلی راحت می تونی باهاش خطاهات و حتی فکرهات رو اصلاح کنی! 


اما نمیدونم چرا مشغله هام باعث شده دور بشوم از نوشتن. 

البته یک دوسالی کمتر نوشتم چون مشغله کاری م نوشتن در سایت وزین فرهنگ نیوز و سردبیری سرویس فرهنگی اجتماعی آن بود.. البته بهانه است!


بگذریم، ممممم از کجا بنویسم؟

به قول آن آقاهه بنویس از چیز ی که از غصه هامون کم بشه و اینا


بذارید از بالا و پایین هایی بنویسم که این روزها غرق در اون هستم، مشغله هایی که 24 ساعت زندگی من رو ناخواسته و خلاف علاقه و خواست من، تبدیل کرده به دو قسمت کار و خواب، اغراقه ولی رسما گاهی اینجوریه و این اصلا خوب نیست، این اصلا مورد پسند و همگام سلیقه من نیست.


اما از اون ورش، شکر خدا مشغله هایی هستند پر شور و هیجان که کمک میکنه خودم رو محک بزنم و زیر فشارهاشون یکم خودسازی کنم.


تغییر مکان کاری کمک کرده دامنه رفقای مومن و دوست داشتنی م زیاد و زیادتر بشه و نهایت سعی م رو می کنم تا منم برای اونها رفیق و همکار و خادم خوبی باشم.


امیدوارم بهمین سبک امداد الهی ای، قسمت های اصلی و حیاتی و اصل وجودی این حیات مادی یک مقدار به هدف غایی خودش نزدیک و همراستا بشه که این زندگی کجا و احتمالا آن زندگی که به واقع مرضی الهی است کجا.


امیدوارم یک مقداری بتوانم مدیریت زمان کنم و از علاقه هام، از تفکراتم، در همه ی دسته بندی های وبلاگ و همه دسته بندی های جدیدی که توی تفکرم بوجود آمده است بنویسم. شماهم دعا کنید برام.


لبخندتان ارزانی خانواده تان و بلعکس



برچسب‌ها: روزمرگی، زندگی جریان دارد، سبک زندگی، این کجا و آن کجا، الهی و ربی من لی غیرک، کی برگردم با خداست

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1391
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است ... حرمت نگاه دار اگرش...
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1390
این قافله عمر

عجب

       میگذرد

                دریاب

                       دمی

                              که

                                  با طرب

                                           میگذرد 

بعد از پیدا کردنش البته گویند.


جمعه 19 فروردین‌ماه سال 1390
صبک نوشطن محم طر اثت یا قلت های املایی

امروظ مشقول انچام کارهام بودم که اظم پرصیدح شد اثطاانت رو چتوری می نویسن، همجین برام اجیب بود که چغدر پرصیدن این صوال بین دوثتانم و دانشجویان ظیاد شدح، حطا طوی شبکح حای اجطمائی و وبلاگحا میبینم چغدر قلت املایی مرصوم شدح!


بح این فکر افطادم که خوب چرا باید اینجوری باشح؟ یانی اینغدر متالعح حا کم و ثتحی شدح که وختی یکی میخواد چحار خت جدی بنویثه نمیطونه؟ آیا دانشجویان این مرظ و بوم باید اینغدر اظ ظبان و فرحنگ خودشون دور بشن که اینچوری برای نوشظن چحار متلب جدی به دصط و با بیوفتن؟


خوبه ما ، من که نه شما وبلاگ نویصحا برای رفء این مشکل کوچیک اما مهم برای طفریه هم که شده روظنامح بخونیم، ورظشی و هوادص و دوچرخه و کلیک و جام جم و اینها هطا.


اگر طوی این نوشطه غلت بلقوه ای رو درصط نوشتح بودم هطمن بحم بگید!


چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1389
تاکسی نوشت

تیموری؟ تیموری؟

یک پژوی نوی نو تازه از کارخونه در اومده که هنوز نایلون های روی صندلی رو نکنده بود ایستاد و جلو سوار شدم، 176 تا بیشتر راه نرفته بود! از نویی غش غش صدا میداد فرمون ش...


نصف راه رو که رفتیم و ماشین خالی شد گفت یه روزی 1 نفر کار می کرد 7 نفر می خوردند و جفتک هم مینداختند الان دو نفر باهم کار می کنند زندگی شون نمیگذره، خدا بیامرزدش شاه رو که اینجوری نبود!


منم همین جوری :دی نزدیک به خنده بودم.


گفت ماشین میخواست بعد 20 سال همه چیزش فابریک بود، این ماشین الان داره صدا میده! ( فکر کنم منظورش صدای نو بودن ش بود!)


گفت شاه هیچی از ثروت کشور نبرد، گفتم بچه هاش پس تا الان با چی زندگی کردند که از شکم سیری خودکشی هم کردند؟ گفت خوب الانم میخورن باز لبخند زدم که خندم نگیره.


می گفت پولامون رو میدن حماس و اینا، گفتم خاکریز کشورند، اگرم هزینه ای میشه، قیمت امنیت داخل کشوره، گفت کدوم امنیت؟ گفتم همینی که خانوم شما 12 شب تنهایی توی خیابون رفت و  آمد میکنه، همینی که هفته یکی دوتا بمب نمی ترکه، کشوری که همه مرز مشترک هامون توی جنگ هستند و دست دشمن ... سکوت کرد.


باز می خواست شروع کنه با تته پته که دیدم ای داریم به محل پیاده شدن من نزدیک میشیم، خندیدم و خدافظی کردم و به خودم گفتم حیف از این جهل از حقیقت که خنده ای دردناک تر از گریه بر لب من نشونده


یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389
دوبیتی در مورد بوش!

گرچه بوش کند روز و شب رجز خوانی

                                             ولی رسیده با آخر در این جهان کارش

چون می رود همه اوقاتِ عمر از ره کج

                                              یقین بدان حسین که به منزل نمی رسد بارش


پ ن: از شعرهای یکی دوسال پیش که لابلای سی دی ها یافت شد.


   1      2      >>