X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1388
آخرین ساندیس ...

سلام علیکم


امسال 22 بهمن تهران نبودم، خدا قسمت کرده بود و امام رضا طلبیده بود در راه مشهد بودیم، اما دلم و روحم همه ش توی راهپیمایی بود.

رسیدیم مشهد یه چیزی به ذهنم رسید که گفتم بنویسیم تا بعنوان سندی مکتوب بمونه، حداقل برای خودم!


اونجوری که من بخاطر دارم، آخرین ساندیسی که از نظام جمهوری اسلام ایران خوردم برای 22 بهمن سال پیش بود! اره، نه 9 دی بهم ساندیس دادند و نه 22 بهمن امسال.


اما اینطوری که در عمل مشخصه گویا چنان آن یک ساندیس اثر کرده که، همچنان اثرات آن در ذهن و روح من باقی مانده...


دشمنان جمهموری اسلامی ایران باید قرن ها وقت بگذارند و تحقیق کنند تا شاید، شاید بتوانند درک کنند که چطور نیت های انسان ها یک ساندیس را تبدیل به یک آب حیات می کند برای یک نظام ...

البته آنها به این زودی ها درک نخواهند کرد .... چون نمیخواهند بفهمن، اگر میخواستند تا الان تسیلم شده بودند و شاید اسلام آورده بودند! حتی!


خلاصه اینکه، تا آخرین قطره های ساندیسی که خورده ایم و قسمتی از وجودمان شده پای این نظام می ایستیم.


خلاصه آنکه، اگر روزی آخرین ساندیس های نظام توسط مردم خورده شوند، تا سال ها پاسداری نظام خود را خواهند کرد، حتی بدون ساندیس.


تا کور  شود چشم آنکه نخواهد دید


مرگ بر ضد ولایت فقیه

مرگ بر منافق

مرگ بر اسرائیل

مرگ بر آمریکا



پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1388
قصه ما مثل شد: توضیح ضرب المثل جدید اوف اوف موتوروگم

سلام علیکم


بعد یه خوردک دوری از وبلاگ شخصی و اینترنت بدون دغدغه اومدم تا ضرب المثل جدیدی رو که امروز یه لحظه بخاطر بارون ازش استفاده کردم رو توضیح بدهم و بگم که قضیه اش چیست.


یکی از آشنایان که مهندس عمران هستند، بسیار با همسر خویش سر خانواده ایشون شوخی می کنند، چون کلا یزدی ها آدم های خوش مرامی هستند و خانومش هم ذره ای ناراحت نمیشه، به به.


همین الان داست اووی هم یادم افتاد که بعدا توضیح میدم :دی اون خواننده هه منظورم نیستا، قسمت دوم کلمه معنی جیغ را دارد و اووی داستان مخصوص خویش!


ایشون تعریف می کردند که پدرخانوم ما یک عدد موتور یاماها هشتاد داشتند که زیاد هم جوان نبوده است، یه روزی ایشون به پدرخانومش میگه بی زحمت موتور رو بدید من برم اونجا ( نزدیک بوده و قابل دیدن ) اون چیز رو برداریم بیام.

ایشون هم موتور رو میده ایشون تا بروند برش دارن و برگردند، ایشون با همون سرعت کمی که داشتند توی خیابون میرفتند، فرمون رو می چرخونند و میرن داخل خاکی که بایستند ....

ناگهان

صدایی می شوند که می گوید: اوف اوف موتورگم

بار معنایی این جمله چنان سنگین است که از باز کردن آن معذور هستیم و فقط به چند پی نوشت کار را به پایان می بریم :دی


پ ن0: این داستان به خاطر این به یادم اومد که دو روز موتورم زیر بارون بود و هی قلب من میتبید و میگفتم: اوف اوف موتورگم داره خیس مشه، یه وخ سرما نخوره


پ ن1: یزدی ها کلا خیلی ادم های منظم و چیز نگهداری هستند.


پ ن2: چیز نگهدار در پینوشت یک مثل قضیه اون قضیه است که کنیزه به صاحبش میگه من چقدر پول بدم بی خیال این گوشته بشی و نگی من هرشب باهاش برات آبگوشت و غذا درست کنم


پ ن3: خسیس خودتونید ( اگر این به ذهن تون اومد)


پ ن4: به این میگن قناعت واقعی


پ ن5: افتخار می کنم که یک یزدی خدا پرست - وطن پرست -ولایت مدار هستم.


سه‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1388
فاصله عرش تا فرش ... احساسی ناقشنگ

سلام بنده های خدا


الان و امشب دست بردم به نوشتن، چون دیگه واقعا خیلی حالم بده، جسمی ( قلبم وسرم درد میکنه ) ذهنی ( اینقدر مشغوله که نمی تونم تمرکز کنم ) روحی ( بخاطر اون دوتا قبلی و درسم که مهم ترین موضه الانمه خیلی داغونه) و معنویتا که حس میکنم خدا یکم سخت داره میگیره بهم یا تنهام ....


یه موقه ای ( خیلی نزدیک، همین تا ترم پیش و حتی همین ترم) فقط تقریبا یک طرفه، تا نهایت توانم، تلاش میکردم شرایطی رو برای همکلاسی هام فراهم کنم که راحت تر درس بخونند و پایان ترم خوبی داشته باشند .... خیلی خیلی نتیجه داد تلاش هام خدا رو شکر، مدرک دارم، پیش خداست احتمالا ..... الان لازم شون ندارم


اما ناراحتی من از اینجاست، که چطوری امروز اینقدر نیازمند کمک یک نفر شدم، که بیاد و کمکم کنه، تا درس رو بخونم و این امتحان دیجیتال رو به خیر و خوشی بدهم، چونکه خودم از بس ذهنم و جسمم مشغوله، تمرکز ندارم و نیمتونم بخونم؛ شایدم تلقینی چیزی شده! نمیدونم


خلاصه .... تا الان از چهار پنج نفر خواستم، خواستم؟ رو انداختم :(( نزد خودم کوچیک شدم، تا بلکه چون یه خورده بلد هستند، کمکم کنند ....


وقتی به هرشکلی جواب منفی یا نیمه منفی میشنوه آدم، چقدر احساس فرشی بهش دست میده .... چقدر احساس ناقشنگی است .... خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه، تنهایی و نیازمندی به خلق، هرچند که خلق خدا هم بخشنده و مهربان و قداکاری باشند .....


:(




یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1388
کوه پایه هایی که خودشون قله ی کوه پایه ها هستند

سلام علی


خوب برادر حسین، خسته نباشی، کم کم داری به بالای یک کوه پایه میرسی


میدونم خیلی خسته ای، اما یه نگاه به بالا کن، یه نگاه به کرامت بالایی، بعدش عزمت رو جذب کن، بگو به نام خدا و در راه خدا و به نیت خدمت به خلق .... بسم الله


دوستان عزیز و همیشگی من، شما هم دعا کنید که قدمی جز در راه خدا و خیر برندارم ....

هیچ نمیخواهم جز بزرگترین نعمت بهشتی که از فردوس برین هم بالاتره .... با کارای این دنیایی هم راحت میشه گرفتش، رضایت خدا


خدا همیشه ازتون راضی باشه الهی