شنبه 24 مهر‌ماه سال 1389
به روزرسانی لوازم قبل ادامه خدمت

سلام


روز چهارشنبه ای گفتند بروید خونه و لباس ها رو کاستومایز کنید و برگردید و دستور یه سری آبدیت دادند! 


کاستومایز کردن البسه و پوتین رو چهارشنبه شب خدا رو شکر انجام دادم، پنجشنبه صبح هم رفتم شماره پوتین رو 41 گرفتم. 


بقیه کارا رو هم مادر گرتمی قبول زحمت کردند تا من هم به دیگر کارهای بیرونم برسم و امروز زحمت کشیدند: دوسه متر پارچه سفید (1000ت)، یک متر سفره آبی (1000ت)، شونه لاانگشتی مشکی (200ت)، دوتا قفل کوچیک (1400ت)، یک بسته دستمال کاغذی (500ت) و کیسه فریزری، و یک جفت دمپایی سفید (2500ت) تهیه کردند و به همران نح سوزن ست لباس برام کنار گذاشتند.


امروز هم خودم بعد مهمونی خونه دختر عمه برگشتم، 5 تا کپی های شناسنامه، کارت ملی، کارت سپه بانک رو گرفتنم، هدبند رو برداشتم برای مواقع احتمالی لزوم، دفترچه یادداشت رو هم برداشتم و چک کردم کارایی که باید انجام گرفته باشه.


الانم یه سری از انی کارای تموم نشدنی نتی رو انجام بدم و بخوابم که صبح باید 5 اینا راه بیوفتم برم پادگان خویش سر خدمت خویش.


التماس دعا

خدانگهدار


جمعه 23 مهر‌ماه سال 1389
مبادله کالا به کالا

رفتم دوغ بخرم

گفت میشه ۹۰۰ تومن

از جیبم یه هزاری و دوتا پونصدی و یه صدی در آوردم

دیدم یکی از پونصدی ها داغونه، در نتیجه دوتا پونصدی رو دادم مغازه دار

اونم کوچک ترین عکس العملی نشون نداد

تعجب کردم!

پولا رو انداخت توی دخل

و یه صدی بهم داد

اون صدی حالش بدتر از پونصدی خودم بود که بهتر نبود


پ ن: نتیجه اخلاقی با هر دستی بدی با همون دست میگیری


پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1389
حکایت پرنده دل و قفس عشق و جدایی ...

چه خوش است حال مرغی

که قفس ندیده باشد


چه نکوتر آنکه مرغی

زقفس پریده باشد


پروبال ما شکستند و در قفس گشودند

چه رها، چه بسته مرغی، که پرش شکسته باشد


پ ن: قلب باید قفسی باشه که پرنده اسیر اون نشه، و اگر کسی شد نه بالش بشکنه و نه رها بشه.


پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1389
تفاوت یک قهرمان یا یک قاتل در سیاست خارجی آمریکا و همدستان!

 مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید :<تو یک قهرمانی> 
فردا در روزنامه ها می نویسند : 
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد 
اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم 
پس روزنامه های صبح می نویسند: 
امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد . 
ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم 
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی 
<من ایرانی هستم > 
فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند : 
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت


چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389
روز دوم خدمت مقدس سربازی - آشنایی با کهریزک

سلام علیکم


صدای من را از پشت سنگرهای جنگ نرم و سیستم عزیزم می شونید، من سرباز وطن، حسین محمدی نصرآبادی هستم. امروز روز 4 از خدمت مقدس می باشد و با اخباری تا حداکثر امکان خلاصه شده در خدمت شما خوانندگان و شنوندگان احتمالی هستم.


قسمت های ابندایی کمی طولانی هستند، اما قسمت های بعدی کوتاه تر و جالب بعضا


امروز طبق قرار قبلی باید ساعت 9 صبح خودمون رو به پادگان آموزشی کهریزک ( مشهور به دژبان مرکز یا بلعکس!) معرفی می کردیم. صبح از خواب بلند شدم، یکم وسایل رو مرتب کردم، هرچی دنبال کتاب یادگیری الکترونیکی در قرن 21 گشتم پیدا نشد و ساعت 10 دقیقه با هشت با آزانس به سمت مقصد مقدس شروع به حرکن کردم.


ساعت 10 دقیقه به نه رسیدم اونجا( 7000 ت )  و بعدش از بین پدر مادرهایی! که برای بچه های گلشون! دست بابای تکون میدادند در بدو ورودی پادگان! عبور کرده و رفتم کنار بقیه جوونای مملکت که روبروی ساختمونی نشسته بودند، احلاس کردم. تا ساعت ده همین جوری میومدند بروبچه! تا شروع کردند به صحبت، چندتا سرباز و یه کادری.


تا ساعت 1 یک اینا!! منتظر بودیم توی افتاب ( سر بی مو آی می سوزه) که دوتا برگه، یکی برگه سفید خدمت و یک برگه دیگه که مربوط به حضور به موقه یا غیبت یا فرار یا ... در پادگان بود رو بهمون دادند.

سرهنگی هم که مسئول کارای اداری هست 12 اینا اومده بود و آدم خیلی مهربونی بود و بیچاره اخیرا همه مدارک و لباسای نظامی ش رو یه نامردی برده بود و اینا، کمی صحبت کرد و کلی روحیه داد به سربازهای اینده.


بعد از این مرحله رفیم داخل یک سالنی، بعد پر کردن چندتا فرم که اطلاعات شخصی و شماره حساب سپه و رضایت نامه بیمه ( بعد شهید شدن هزینه رو به کی بدهند و اینا )، ابتدا از دیپلم ها نام نویسی کردند و به خط شدیم و وارد پادگان شدیم.


در این مرحله هم رفتیم ابتدای درب فرمودند اومدنت با خودتون بود رفتنون با خدا و مسائلی که باید رعایت می کردیم رو به اطلاع مون رسوندند ( مثلا سی دی نیاریم، گوشی نیاریم، با لباس نظامی تردد کنیم، چیکار کنیم و نکنیم و ... ) و بعدش جنوب محل استقرار یگان ها نشستیم و اونجا هم یه فرم رو با نام خواهر مادر برادر پدر و اینا ( به قول بچه ها! ) پر کردیم و همین جوری هی بچه ها تیکه انداختند و خندیدیم تا ساعت سه اینا!! که پذیرش شدیم.


پ ن: از این قسمت بارگاه دلربای امام خمینی (ره) رهبر بی نظیر انقلاب اسلامی ایران به راحتی قابل مشاهده بود در قسمت شمال پادگان.


ساعت 3:30 اینا بود اومدیم روبروی یگان یکم پادگان برای دریافت البسه و وسایلی که قرار بود بهمون بدهند، اونجا هم نکاتی رو بهمون گفتند ( مثلا اتکت ها رو چیکار کنید و چطوری باشید و چی بیارید نیارید و ... ) و تا 4:30 هم اونجا الاف بودیم و داستان تیکه انداختن و خنده بازاری ادامه داشت، تا اینکه بخاطر شلوغ کردن گروه قبلی، مسئوله اون قسمت به من و چندتای دیگه گفت بیاید برید داخل، رفتیم و پوتین، جورا، اتکت، لباس کار بیابانی، کلاه، اورکُت و اینا رو گرفتیم و بعد اثر انگشت زدن اومدیم بیرون.


بعد چند دقیقه اومدند و بردنمون پیش مسئول یکی دیگه از گروهان ها، ایوشن هم با برخورد خوب و دلسوزانه شون امید دادند به بروبچ و گفتند نهار هم هست ( مرغ خنک شده ظهر ) خواستید نوش جان کنید، نخواستید هم بروید و شنبه ساعت 6 تا 7 صبح اینجا باشید. برگه های مرخصی رو دادند و به سمت خروج اومدیم. مهر کردند و خارج شدیم.


ساعت 5:15 اینا بود که اومدیم بیرون و یه سرهنگ یا سرکاری بود که داشت میومد تهران، با ایشون همراه شدیم و تا نزدیک خونه آوردندتم (2500) دست شون درد نکنه خیلی که به راحتی رسیدم خونه


ساعت 6 و خورده ای رسیده بودم خونه، نهار که نخروده بودم، کمی اب و چایی و چندتا شیرینی زدم به بدن و هفت نشده بود فی الفور به سمت گمرک حرکت کردم برای درست کردن لباس و پوتین و ...


تا ساعت 20:15 دقیقه کمرک یه مغازه منصف پیدا کردم، پوتین رو با پوتین بهمن تعویض کردم (9000+)و لباسم رو کوچیک کرد، اورکُت رو هم تعویض کرد، اسمم رو چاپ کرد و روی لباس و اورکت کار مرد و از این موراد. (7500+)بعدش هم رفتم اتکت مخصوص پوتین سه تا گرفتم و کلاهم رو با یه کلا نرم و خوب تعویض کردم و به سمت خونه حرکت کردم. (+2000) 


خونه هم شام خوردیم، بسیار خسته بودم، بعدش لباس مقدس خدمت رو برتن کردم و بسی خرسند از انتخاب خویش و لطف خداوندگار، چندتا هم عکس یادگاری گرفتم و اومدم پشت سنگرهای مبارزه تا خدمتی دیگر به وطن اسلامی خویش کنم و خاطره بنویسم تا بمونه یادگاری  و اینا


پ ن: از شنبه خدمت به صورت خشن جدی شروع میشه و طبق روایت های بسیار تکرار شده رس ما انشاءالله کشیده خواهد شد.


پ ن: خوشحال هستم و افتخار و خدا رو شکر می کنم که سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران هستم.


پ ن: همون طور که به لطف های بی دریغ خداوند تا اینجاش عالی بوده، انشاءالله با توکل و تلاش ما و لطف خداوند تا اخرش به همین شکل و بلکه بهتر خواهد بود انشاءالله.




چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389
تیغ عفو و بخشش !

سلام


امروز در نمایشگاه رسانه دیجیتال سالن شهر دیجیتال، نشست استفاده کاربردی از ابزار آموزش الکترونیکی رو با کمک یکی از دوستان و حضور چندی از دوستان و یکی از دانشجویان امام خمینی و .... خدا رو شکر به خوبی برگزار شد.


اومدم منزل و اولین حرکت واجب الاجرا که همانا زدن سر برای خدمت مقدس سربازی بود رو انجام دادم ، جالب شد، فکر نمی کردم زدن سرم به شماره صفر چندان ظاهر رو بهم نریزه.

تازه خوشم اومد، شده بودم عین بروبچه های حزب الله که از سید حسن نصرالله محافظت می کنند. یه چندتایی عکس یادگاری گرفتم.


منم رفتم کمی از محاسن کاستم تا دستور اطلاعت کرده باشم، باز هم باحال شد....


همین این باحالی ها به کنار، یه چیزی توی دلم گذشت....

اینکه ...

ای کاش هرچند وقت بار، زود به زود، یه تیغ تیز و تندی بیاد روح و دلمون رو از ناپاکی ها و قلب مون رو از آلودگی و سیاهی گناهان پاک کنه ....


خدایا این خدمت مقدس سربازی رو پله ای برام قرار بده، که از روی اون جهش بزرگی داشته باشم برای نزدیک شدن به خودت، خودت و خودمم میدونی که هرکه به تو نزدیک تر، خواسته های دنیای و اخرتیش برآورده تر ....

آمین یا رب العالمین




دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389
تغییر تاریخ و ساعت برگزاری کارگاه استفاده از ابزار E-Learning

در این نشست یکی از قوی ترین نرم افزارهای آموزش الکترونیکی معرفی خواهد شد. این نشست رایگان می باشد.


محل برگزاری نمایشگاه رسانه های دیجیتال واقع در مصلی بزرگ تهران



   1      2      3      4      >>