شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391
شرمندگی نزد مادر

چطور به کسی که بعد از بیست و اندی سال وارد زندگیمان می شود چنین عمر  و جان و مالمون رو فدا می کنیم... در حالی که بیست و اندی سال مادری مادر را فراموش کردیم


آیا برای مادرمون ده بار گل خریدیم که برای همسرمون صد بار بخریم؟

نکنه فراموش کردید که غرق کاری هستی و یهو کنارت یه چایی دبش میبینی و اصلا متوجه نشده بودی که بدون آوردن کلامی بر زبان اون اونجا سبز شده 


جون میدیم برای همسرمون که اینقدر هوامونو داره در حالیکه...

نکنه یادمون نمیاد صد بار مریض شدیم و یکی عین فرشته دور و برمون بود، اما یه روز هم وقتی مریض بود مثل فرشته! که چه عرض کنم، مثل فرزند هم دور و برش نبودیم؟


همین قدر بس نیست؟ ادامه نمیدم چون همه مون خوب اینا رو میدونیم...


مرد باشید، بیایید به مادرهامون محبت کنیم، اونقدری که لایقش هستند، می دونم هنوز ریاضی دان ها و دانشمندها نتونستند حساب کنند بی نهایت چقدره، اما بیاییم همون درنهایت توانمون بهشون محبت کنیم و براشون وقت بذاریم...


قدر زحمت مادر دونستن، مرد میخواد! مرد!


پ ن: خوبه همه مون میدونیم که دعای مادر هم که اولویت اول اجابت خداست. 







شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391
ان وعدلله حق

ان مع العسر یسرا


خداوندا الحمدلله...


 الحمدلله که ایمان داریم به حق بودن وعده هایت


الحمدلله به خداوندی خودت که حقا برازنده خداوند یکتاست


الحمدلله به تعداد قطرات خون، به تعداد نفس هایم، به تعداد بند بند وجودم


پ ن: ارزش اون رفیق که با آستین بهای بالا زده منتظر ساختن وضوست، دست بذاره روی شونه هات، یه لبخند قشنگ بزنه، لباتو شبیه لبخند کنه و بگه حسین بخند، شاد و شنگول و پر انرژی باش مثل قبل، چقدر ساکت شدی اخیرا... و بدونی خبر داره از اوضاعت ولی با این حال اینقدر قشنگ انرژی میده، خیلیه، بله خودم میدونم خیلیه، انشاءالله اون شادی و شنگولی های قشنگشو توی خوشبختی و استارت زندگی ایده آلش ببینم، اون هم خیلی خیلی زود.