X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392
دعوت نامه عروسی برای غریبه ای تنها
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
برچسب‌ها: دل نوشته، دل نوشته با امام زمان، تنهایی ها

شنبه 4 آبان‌ماه سال 1392
یک خط از کتاب زندگی

سلام علیکم 

چقدر اینجا رو خاک گرفته، پوف پووووفففففف 

اها یکمش رفت

 

یادمه از اوایل دانشگاه با وبلاگ نویسی آشنا شدم، آن هم وبلاگ نویسی گروهی و هدفمند، یک ابزار قوی ارتباطی و وسیله ای برای کار درسی و علمی، بعد دست بردم به نوشتن و انتشار مطالب درسی و علمی که چه بسیار دانشجویانی که ازش بهره بردند خداروشکر. حتی از روی کج محبتی برخی ناعالمان دچار کاستی، منجر شد به یک سری دردسرها که یک سالی ذهنم را مشغول کرده بود.

 

بعدش هم اندکی وبلاگ گروهی و علمی را نوشتم و یک وبلاگی که از وجدان آگاهم می نوشتم که اولی علاقه و کمک به دانشجویان مظلوم هم دوره ام بود و دومی درددلی با خودم.

 

اسباب پربرکت کار آن روزهایم باعث شد، دنبال راه اندازی وبلاگی باشم که بتوانم برداشت های خودم را از قرائت قرآن هایم بنویسم و چه برنامه ها که برایش نداشتم... بعد از اتمام یک ختم قرآن، اضافه کردن تفسیر به آن، دقیق تر تنظیم کردن متن ها و مستند کردن آن ها و اضافه کردن دسته بندی های دقیق و خلاصه ساخت منبعی که بشود مصداق آن حدیث که تا روزی که آن نوشته ها باشد و خوانده شود، من بی نصیب نباشم به لطف خدا.

 

وبلاگ گروهیمان که به سبب همان کاستی ها که ذکر شد و به خدمت رفتن یک عالمه دانشجوی بی گناه و گرفتار در کوتاهی دیگران و سوء مدیریت های برخی نویسنده ها و... تعطیل شد.

 

وبلاگ علمی خودم هم از کم رونق شدن و رفتن دانشجویان فعال از دانشگاه و خدمت مقدس سربازی بنده و مشغله های کاری کم کم تعطیل شد، مانند همان درددل های خودم با خودم.

 

وبلاگ "یک شاخه آیه قرآن" هم که انگار توفیقش به شدت از بنده سلب شد، توفیق خواندن حزب های قرآن و قلم زدن برای جذاب ترین قسمت های آن...

 

من ماندم و این یه دونه وبلاگ که در آن جوانی هایم منعکس شد، خوشحالی و ناراحتی ها و دردل هایم، گاهی توفیق حاصل شد که قلم به انتشار مطالب و کتاب ها و نرم افزارها و فایل هایی زدم که به برکت وجودشان وبلاگم این روزها همین تعداد کم اما پر برکت بازدید کننده را دارد. حتی اسباب ایجاد یک آشنایی و وارد شدن به یک محیط کاری را به صورت موقت داشت برایم.

 

حالا این همه داستان نوشتن هم نداشت گفتن این چند خط فراز و نشیب از زندگی که؛ این روزهای زیاد، بسیار مطلب و درددل و تحلیل و محتوا و خلاصه ایده برای نوشتن دارم، اما  مشغله های بسیار روزگار دورمان کرده از چند دقیقه شنیدن صدای آرام کیبرد و نوشتن صدای بلند ذهن که گاهی ساعت ها خواب را از من میگیرد.

 

حتی نوشتن آن پست و رخداد بسیار مهم که جایش در وبلاگم خالی مانده است و قرار بود،محور اصلی آن رخداد زحمتش را بکشد اما فراموششان شد. و البته خودم ننوشتم که شاید نوشتن آن در سالگردش یه حال و هوای دیگری داشته باشد.

 

فکر کنم یک بار نوشته باشم که انسان از هیچ و بی ارزش ترین چیزها به خواست خداوند می شود، فرزند دلبند یک خانواده و سپس پا به دنیا میگذارد، سپس می شود برادر و خواهر، بعد دانش آموز، بعد دانشجو، می شود همسایه و دوست دیگران، می رسد به درجه همسری و سپس پدری، می شود کارمند و رئیس یک جایی، می شود پدر بزرگ و ... آخرش هم سهم ش یکی دومتر طول و عرض و ارتفاع.

 

اما قرار ما با خدا اون روز این نبود، این نبود در یک چرخه، مثل گوشت در چرخ گوشت، تکه تکه شویم... همان چیزی که این روزا من و امثال من در این زندگی مدرن می شوند...

 

انگار فراموش شده یک روز نزدیک به این روزها بشر زندگی می کرده است، یعنی آنچه هدف بود خدا بود، آنچه مهم بود خانواده بود، آنچه قشنگ بود محبت و دوستی بود، آنچه سرگرم کننده بود رفت و آمد و خوش بودن با خانواده و فامیل بود.. انگار فراموش شده قرار ما با خدا چی بود..؟

 

من می شوم همسر، همسر منظورم آن مخاطب عزیزم، دورت بگردم ها نیست، منظورم آن مردی است که قرار است مسئولیتی را به دوش بکشد، همان مردی که انگار در این بی وفایی روزگار باید منه نامی خویش را، چرخ گاریِ روزگار کند و در سخت ترین سنگ راه های پر فراز و نشیب باری را بر دوش بکشد که من و ما و خانواده و  جامعه و عرف و شرع و دوست و دشمن بر دوشش می گذارند.

 

نه شرع را جدا می کنم، میدونید چرا؟ چون شرع مقدس و دوست داشتنی، آن موقع می شود تازیانه بیدارباش، نه تازیانه نه، می شود بانگ بیدار باش.

 

آنقدر زیر این بارهای روزگار خم می شویم که نگاهمان به خاک است، به بی ارزش ترین همراه راه که زیرپایمان است و نگران آسفالت کردن آن هستیم برای راحتی گذشتن از راه... و می شویم غافل از آن خدایی که اون بالا، دقیقا وسط اون ابرهای سفید و خوشگل که توی آسمون آبی، همراه راهت هستند...

 

غافل از وبلاگ نوشتن که در مقابل این غفلت هیچ هم نیست!

درسته این روزها غافل هستم از نوشتن وبلاگ، اما اگر غم و غصه ای دارم از غم آن آسمان آبی است...

 

دور شدن از خدا و مشغول شدن به چندجا کار کردن و درس و ریختن پی زندگی، کم غصه ای نیست به جان جانان... چون اگر مشغول همان خدای بهتر از گلمان بشیم، راه دیگر سختی نیست، بلکه راه مرکب است و ما راکب...

 

اینجا جای یک چیز بزرگ دیگر هم خالی است، همان همراه، که "تا" نداشت ولی "به" مشغله ها مشغول و از ما شدن غافل...

 

اینجا اگر خالی است و نوشته ها به روزش نمی کنند، چون جای دوچیز خالی است، معبود و محبوب. هم وقت پر شدند، شک نکنید اینقدر اینجا خواهم نوشت که شما هم دیگر وقت خواندن آنها را نداشته باشید.

 

اِن.. شاء.. الله...

برچسب‌ها: زندگی، بالا و پایین زندگی، دلتنگی، درددل، دل نوشته، سبک زندگی ناخوب، درد دوری از معبود و محبوب، وبلاگ نویسی، سبک زندگی

سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392
تقویم تاریخ:

در حال نگارش .



سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1391
ظاهر و باطن

این روزها دغدغه هام خیلی زیاد و هرکدوم خیلی گسترده شدند...

آرمان های1 خودم در زندگی و چشمی که خیره شده بهشون ...

تلاش و کارهایی که در راستای دغدغه های سیاسیمذهبیم دارم...

اولی2 با کلی زمینه کاری و از خودگذشتگی هایی که لازم داره...

دومی3 با تجربه هایی که ندارم و سختی هایی که اولین تجربه ها داره...

سومی4 با طراوت و تازگی و شباهتی که با اولی داره و امیدوارم مفید باشم...

دغدغه ظلم و خفقان هایی که جوون ها و حق های زیادی رو پایمال میکنه و هزینه های بسیاری از مالی و روحی گرفته تا عمر روی دست دانشجوهای سیستم خیلی خاص ما میذاره... 5

دوستی ها، ارتباطات، صحبت ها، اخبار و مسائلی که در اثنای اون بالایی که نقش مهم خودشون رو دارند و ول کن قضیه و ماجرا هم نیستند...

و مهم تر از همه وضع معنویتم که مواردی از بالا درش تاثیر داره و در همه موارد بالا تاثیر خاص خودش رو داره...



و هرچه نگفتم و یادم نیومد و به قلم نمیشه نوشت می شوند تصویر سما چپ که جایی به اندازه یه توپ پلاستیکی قرار گرفتند و موج میزنند... چه موجی، مثل موج های سونامی های ....


و من تنها و با خودم مرورشون میکنم، براشون تلاش میکنم و کسی نیست و اگرم بود درددلی نمیکردم، فقط گاهی میشه که از خستگی یا از حد گذشتنش باعث میشه تیتر یکی دوتاش رو به یکی دوتا از انگشت شمارترین رفقا بگم من باب خالی نبودن عریضه!


انشاءالله از غفلت مون بکاهیم و خداوند اون فراموشی که توی قرآن وعده ش رو به ماهای غافل از خدا داده رو ازمون بگیره، به زندگی و کارها و وقت و عمر و نفس مون برکت بده و سلول ها، زبان و اعضا و جوارح چیزی نگن جز  الحمدلله


1- 32943132832151>216231>32612161>9421612162

2- 52217332>61215161633232>2183436293

3- 74438132>7432832162>744221427431217443

4- 7121622142432162

5- KNTU Elearning

6- 612221932181



چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1391
اینور که اینجوریه وای به حال اونور

فَسِیرُواْ فِی الأَرْضِ فَانظُرُواْ... (سوره ۱۶: النحل - جزء ۱۴ )


گاهی لازم نیست سفر بعد مکانی داشته باشد، همین که در بین اطرافیان خود سیر داشته باشی بسیاری تجربه و حکمت برتو روشن می شود.


چه برسد به آن بخشش برادرانه ارث و باغ ها در خانواده پدری که از وقتی زمین ها ارزش پیدا کرد و صحبت از مال و فرزند پرنگ تر شد، ارزش خواهر برادری کمتر از خاک ها شد...

و چه برسد به آن حساب کتاب دقیق دودوتا چهارتای ارث مادر بزرگ خانواده مادری که آنقدر دقیق شدند که ارزش خواهر برادری از یک متر مربع خاک بدون آب کمتر شد...


و حتی چه آن خانه چند میلیاردی که با اینکه به همه به مقدار کافی میرسد از فرزندان همان دسته اولی، باعث کدورت و ناراحتی خانواده شده است و برادری زیر سوال رفته است. 


راستی خداوند متعال در جای دیگر می گوید:

وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ (سوره ۸: الأنفال - جزء ۹ )


و همچنین:

وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى (سوره ۵۳: النجم - جزء ۲۷ )


و تذکر میدهد که در روز حساب:

یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ (سوره ۲۶: الشعراء - جزء ۱۹)


که معنی آن جز این نمی شود که اگر در این دنیا کاری برای آن دنیای خویش کردیم کردیم، وگرنه امید به اینکه آن فتنه ها! خیراتی برایت بفرستند لایق تو و آنچه و آنمقدار تو تو لازم داری، خیالی باطل است، نه به سخن من، بلکه به بیان کلام الله...


انشاءالله روزی که این جسم خاکی به خاک بازگشت و این روح الهی در محضر خدا قرار گرفت، در مقابل این آیه ها شرمنده نباشم...


چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1391
حکایت ماست

شیخ شبلی را شخصی غیبت کرد؛ شیخ طبقی خرما برایش فرستاد و گفت شنیده ام عبادت خود را برایم هدیه فرستاده ای، خواستم تلافی کنم.


نامردمانی در نزد دوستانی، غیبتم را کرده اند، با یک اشاره متوجه شدم، به روی خود نیاوردم چون در پس آن نیت خیری و هیچ شناخت و زمان شناسی ای نبود و همه اش از حسادت و حقارت ضعیفه و مردی ضعیفه تر از آن برمی آمد.


حلالیت هم نطلبیدند و احتمالا نخواهند طلبید تا بگویم هرموقه آن آبروی رفته را در نزد همان یکی دونفر را برگرداندید حلال خواهم کرد.


انشاءالله اندکی از این بارسنگین گناه را هدیه خدمتشان عرضه میکنم در آن روز سخت...

7.42.16.14.37.32.1>9.44.32.22.13.32.17.3>8.32.1>6.36.14.33.1>3.32.17.34.14.22.13.12.16.2


این مطلب رو نوشتم نه به علت اینکه ناراحت شدم، بلکه:

اگر اشتباه نکنم حضرت علامه حسن زاده می فرموندن(
نقل به مضمون ) : اگر خطایی از مومنی دیدی و برای خودت هفتاد توجیه نیاوردی در ایمان خودت شک کن.

جمعه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1391
بیا و برادر بزرگ کن آخرشم ...

اسمسی وارد شد اینچنین:


یه چیزه جالب، چقدر پول داری...

.

.

.

.

من گوشی میخوام، بیا و برادری کن و یه گوشی Galaxy S2 برام بخر، منم حتما بجز این دعاهایی که می کنم، هفته ای دوبار به نیابت تو داخل حرم امام رضا (ع) برات زیارت امین الله و زیارت خاصه امام رضا می خونم. اونم تا آخر کارشناسیم. بهش فکر کن.. می ارزه.


ایشون رو می فرمایند که اندکی از ده میلیون ریال کمتره، قضاوت با شما. 



پ ن: تو فکرم با بچه های کدوم شهرستان میگرده که اینقدر زرنگ شده؟ ها محمد خودت بیا اعتراف کن؟ البته دوستان مشهدی استاد هستند :دی


   1      2      3      4      >>